اگر روزی از عشق خودمان دوری می کنیم بدون فقط برای آسایش معشوق
خودمان هست .(بهار)
میخوام بوش کنم
باعطر زندگی آشنا بشم
آشنا بشم و معنای عشقبازی رو بدونم
بدونم عشق به دنیا جلوه یی برام نداره
بدونم دنیا بی آیدا هم حرفی داره
حرفی از عشق ماندگار آیدا داره
آخه! آیدا آدرسمو فراموش نمی کنه
هوای دلمو داره
گاه گاهی به منه خودم سری میزنه
تا من بدونم هنوز دوستم داره.
یاس-۶/۸/۸۸ بندر بوشهر
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
تشنگی برای دوستم ثانیه های جانم رو بریده
دلم آشوب میشه
چشمام میان به دلداری من
سوزش چشمام حنجره ام رو به سکوت دعوت میکنه
دوستم میگه: سکوتت رو میدونم
منم همینطورم
19 شهریور 88
گريز و درد
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخی گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
فروغ فرخزاد
رميده
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
***
خاطرات
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهی تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نوميدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آئی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانتمن همه ی آدما رو دوست دارم
دوست ندارم بیشتر بنویسم
چون نمی خوام کسی رو تو زندگییم حذف کنم
دوستم عزیزش رو از دست داد
یکی دیگه که خودشو دوست که چه عرض کنم رفیق می دونه
همه چیز یادش میره بعد یک دفعه یادش میاد
وجودم هنوز غم داره که دوستم عزیزش رو دیگه کنار خودش نداره
دوست ندارم فعلا بنویسم آخه دوستم غم داره
برای اغلب زن ها عشق واقعیتی بی انقطاع و ممتد است.
توجهی مستمر و مداوم که هیچ گاه محو نمی شود حتی
مواقعی که مشغول کار یا انجام وظایفی هستیم که ظاهرا هیچ گونه ارتباطی
باعشق ندارد.
از طرف دیگر برای اغلب مردها عشق کلاسه شده و تفکیک شده است.
گویی دیداری است با بخشی از وجودشان آن هم با وقت قبلی.
هنگامی که تلاش نمی کنید تا زن خود را درک کنید به رفتار های نامطلوبی از
جانب او دامن می زنید که تحملش ندارید.
.
![]()
هنگامی که زن ها عشق را بر هر چیز مقدم می دانند
چه می کنند:
وقت و ارزش بیشتری را صرف روابط شان می کنند.
دوست دارند با مرد زندگی شان صحبت کنند با او باشند
و روی ارتباطشان و حفظ آن کار کنند.
دوست دارند برنامه ریزی کنند و لحظاتی خاص و به یاد ماندنی
خلق کنند.
هر چه در توان دارند می کنند تارابطه را صمیمی و نزدیک وماندگارتر
کنند.
![]()
سوء برداشت مرد ها از این ویژگی زن ها
مردها فکر می کنند که ما زن ها مستقل و خود کفا نیستیم.
فکر می کنند زیاده خواه هسیم.
فکر می کنند به تشویش و اضطراب مبتلا هستیم.
فکر می کنند با این توقع از آن ها که وقت و توجه خود را به ما بدهند
ما می خواهیم آن ها را کنترل کنیم.
(دکتر باربارا دی آنجلیس)
